روایت فرمانده یگان پارتیزانی از آزادسازی خرمشهر

گفت: منظورم این نیست که حتما شهید داشته باشد، بلکه دلم می‌خواهد مانور طوری باشد که نیروهای من بعد از آن، دیگر شب عملیات زیر آتش دشمن کم نیاورند. اگر شهید هم داد بالاخره فرقی نمی‌کند. ما که می‌خواهیم مثلا در عملیات 100 تا شهید بدهیم، چهار تا شهید در مانور می‌دهیم در عوض موقع عملیات خیلی کمتر شهید می‌دهیم.

اولین مانوری که در آنجا اجرا کردیم برای گردان عمار بود. کارمان هم به این شکل بود که نیمه‌های شب وقتی همه نیروها در خواب بودند، بدون سر و صدا اطراف چادرها را با مواد منفجره پر می‌کردیم. تیربارچی‌ها و آرپی‌چی‌زن‌ها هم آماده می‌شدند و بعد در آن سکوت شب شروع به شلیک و زدن انفجارات می‌کردیم. مانور گردان عمار هم، تنها مانوری بود که در آن از خمپاره استفاده کردیم. خود حاجی‌پور قبضه خمپاره را در دست گرفته بود و می‌زد و من و بچه‌های تخریب هم انفجارات را می‌زدیم. چند گلوله خمپاره اطراف بچه‌ها به زمین خورد. به حاجی‌پور گفتم دیگر نزن،‌ چند تا از بچه‌ها مجروح شدند. حاجی‌پور گفت ایرادی ندارد، ده گلوله دیگر بیشتر نمانده و بدون توقف به شلیک ادامه داد.
وقتی نیروها با آن صدا و با آن هیجان از خواب بیدار می‌شدند و از چادر بیرون می‌آمدند، معلوم می‌شد که چقدر آمادگی دارند. گلوله‌های آرپی‌جی تیربار و دوشکا از همه طرف روی سر نیروها می‌بارید عین یک منطقه عملیاتی.
مقر گردان‌ها به خاطر اینکه احتمال می‌‌رفت هواپیماهای عراقی منطقه را بمباران کنند، از یکدیگر فاصله داشت. همین خود سبب می‌شد که ما میدان عمل بهتری در مانورها داشته باشیم و شب عملیات را برای آنها بازسازی کنیم. سر دوشکا و تیربار آن قدر پائین می‌آوردیم که گلوله‌ها از نزدیک سر نیروها رد می‌شد. باید نیروها عادت می‌کردند و ترس‌شان می‌ریخت تا شب عملیات به محض اینکه چهار تا خمپاره کنارشان خورد یا چهار تا گلوله از روی سرشان رد شد، کُپ نکنند و جلو بروند. تنها امتیاز ما در عملیات‌ها این بود که اصل غافلگیری را رعایت کنیم و سریع وارد عمل شویم. البته شهادت‌طلبی بچه‌ها و ایثارشان ماجرای دیگری بود ولی امکانات ما در مقابل امکانات دشمن بسیار ناچیز بود.
در بَُعد معنوی روحیه بچه‌ها و در بُعد نظامی سرعت عمل و غافلگیری برگ برنده ما بود. باید طوری وارد عمل می‌شدیم که دشمن فرصت این را پیدا نکند که از سنگر بیرون بیاید و اسلحه‌اش را آماده و مقابل ما بایستد. بنابراین، نیرو باید با صدای انفجار گلوله توپ، خمپاره و ... آشنا می‌شد تا شب عملیات به آن اهمیتی ندهد و سریع کار خودش را بکند.
به همین شکل شروع کردیم به اجرای مانور برای تمام گردان‌ها. خود حاج احمد هم گاهی می‌آمد و از نزدیک کار ما را می‌دید. البته حاج احمد قبل از عملیات بیت‌المقدس سرش خیلی شلوغ بود. در مدتی که در انرژی اتمی بودیم او را خیلی کم می‌دیدیم. مرتب برای کامل شدن طرح عملیات در جلسه و این طرف و آن طرف بود.

تا اینکه عملیات بیت‌المقدس، بدون آمادگی نیروها شروع شد. یادم هست داشتم از در انرژی اتمی بیرون می‌آمدم و از هیچ چیز هم اطلاعی نداشتم. نه نیروها اسلحه گرفته بودند و نه امکانات کافی وجود داشت. ساعت پنج بعدازظهر بود. شاید هم حوالی ساعت شش، حاج احمد را دیدم که به داخل مقر می‌آید. ماشین را نگه داشت و سلام و علیک کردیم. گفت: امشب عملیات است.

گفتم: حاجی...

گفت: حرف ندارد، شب عملیات است و بروید سریع آماده شوید.

فرصت نداد که حرف بزنم. از همان جا رفتم و مشغول آماده کردن نیروها شدم. هرچقدر که توانستیم امکانات جور کردیم. ولی با همه اینها فرصت آن‌قدر اندک بود که نتوانستیم خیلی از وسایل و تجهیزات مورد نیازمان را تهیه کنیم. بچه‌های تخریب برای قطع کردن سیم تله و باز کردن معابر، سیم‌چین احتیاج داشتند که ما فرصت تهیه آن را نداشتیم. رفتم سراغ حاج احمد. گفتم: حاجی ما تعدادی اسلحه می‌خواهیم. اسلحه کم داریم.
در گردان‌های عملیاتی هم خیلی از نیروها اسلحه نداشتند. آرپی‌جی و تیربار، که دیگر جای خودش. حاج احمد گفت: ما هیچ سلاحی نداریم، هر کس اسلحه می‌خواهد از دشمن بگیرد.
هر کس که برای اسلحه می‌آمد حاج احمد همین را می‌گفت و طرف مقابل هم با شنیدن آن برمی‌گشت و دیگر چیزی نمی‌گفت. خیلی از نیروها شب عملیات دست خالی وارد شدند و وقتی خط اول دشمن شکست، اسلحه گرفتند و مجهز شدند.
نیروها را کم‌کم آماده کردیم و هوا هم رفته رفته تاریک شد. از جاده اهواز - آبادان تا لب رودخانه کارون یک جاده خاکی زده بودند. جاده که می‌گویم، منظورم این است که کریدری رفته و روی زمین خط نداخته بود. در شب چیزی از این جاده دیده نمی‌شد.
همه باید با چراغ خاموش حرکت می‌کردند. حتی خود انرژی اتمی هم در دید دکل‌های دیده‌بانی دشمن بود. اگر ستون نیروها چراغ خاموش حرکت نمی‌کرد، عراقی‌ها متوجه می شدند و کار تمام بود. در این جاده تانک و نفربر و خودرو و نیروهای جهاد سازندگی و ارتش و سپاه و ... تردد می‌کردند. هوا آن قدر تاریک و ظلمانی بود که چشم جایی را نمی‌دید. از طرفی هم گرد و خاک این تاریکی را چند برابر می‌کرد. با چه مصیبتی توانستیم نیروها را برسانیم لب کارون، خدا می‌داند.

ما که رسیدیم پل آماده شده بود و از روی آن گذشتیم و رفتیم آن طرف آب. ماموریت گردان‌ها همه مشخص بود. پیش‌تر برای توجیه منطقه بچه‌های اطلاعات عملیات و فرمانده گردان‌ها و یک بار هم خود من از رودخانه عبور کرده بودیم، تا آن سوی کارون و 300 متری جاده به راحتی رفته و برگشته بودیم و موقعیت دشمن را خیلی خوب می‌دانستیم.
وقتی رسیدیم آن طرف، سریع نیروهای تخریب را بین گردان‌ها تقسیم کردم و خودم با گردان مالک همراه شدم. این بار به جای شهبازی که در فتح‌المبین شهید شده بود. احمد بابایی فرمانده گردان مالک بود. وقتی به دو کیلومتری جاده اهواز - خرمشهر رسیدیم، دیدیم پس از آن شبی که ما رفتیم برای شناسایی، دشمن یک تعداد سنگر جدید ساخته است. ظاهرا وقتی فرماندهان عملیات فهمیده بودند که دشمن سنگرها و دکل‌های دیده‌بانی بنا کرده و می‌خواهد در این منطقه تحرک پیدا کند، به این نتیجه رسیده بودند که قبل از آنکه عراقی‌ها در آنجا مستقر شوند، باید عملیات شروع شود. این شد که زمان عملیات را جلو انداختند.
وقتی ما رسیدیم هنوز سنگرها خالی بود. با وجود این، با احتیاط دو نفر را فرستادیم، جلو رفتند و سنگرها را شناسایی کردند. وقتی مطمئن شدیم که کسی در آنها نیست به بقیه نیروها گفتیم که حرکت کنند و به نزدیکی جاده آسفالت رسیدیم. یعنی هجده کیلومتر پیشروی کردیم. ساعت نه و نیم شب از آن سوی کاروان راه افتادیم و تقریبا یک و نیم ساعت از نیمه شب گذشته نزدیک جاده رسیدیم. در نقطه‌ای که باید وارد عمل شده و با دشمن درگیر می‌شدیم، میدان مین مقابل‌مان چندا وسیع نبود. ولی سمت چپ، میدان مین بسیار وسیعی قرار داشت. میدان مین مقابل‌مان را که خنثی می‌کردیم، دشمن متوجه ما شد. عراقی‌ها کنار جاده خاکریز زده بودند تا وقتی روی جاده خودروهاشان تردد می‌کند، دیده نشوند. پشت خاکریز هم سنگرهای‌شان بود. ردیف آخر میدان مین را داشتیم خنثی می‌کردیم که یک دفعه نیروهای دشمن روی خاکریز آمدند. نیروهای گردان مالک هم پشت سر ما نشسته بودند. خودمان را چسباندیم به خاکریز و خوشبختانه بدون آنکه اجازه دهیم دشمن کاری کند با چند تا نارنجک سنگرهای‌شان را منهدم کردیم و نیروها پشت سر ما از توی معبر آمدند جلوتر تا به خاکریز رسیدیم. اگر یک مقدار تأمل می‌کردیم و دشمن روی خاکریز جا پا پیدا می‌کرد و دوشکاها و تیربارهایش را راه می انداخت، تلفات زیادی می‌دادیم.
میدان مین تقریبا در 70 متری خاکریز بود و شش، هفت ردیف بیشتر مین نداشت. با رسیدن نیروها به خاکریز از اطراف تعدادی عراقی با کلاشینکف شروع به تیراندازی کردند که درگیر با آنها شاید بیست دقیقه بیشتر طول نکشید و بلافاصله بچه‌ها حرکت کردند و خاکریز را گرفتند. سمت دیگر ما هم گردان سلمان به فرماندهی حسین قجه‌ای، قرار بود که از جاده عبور کند و توپخانه دشمن را منهدم کند، اما سلمان وقتی رسیده بود پشت جاده آسفالت، درگیری چنان شدید شده بود که دیگر نتوانسته بود از جاده عبور کند و آن طرف برود. پس همان‌جا مانده بود.
در همان ساعت اول تعداد زیادی اسیر گرفتیم که سریع آنها را به عقب فرستادیم. ساعت سه و نیم صبح بود که متوجه شدیم آن طرف خاکریز تعداد زیادی عراقی تجمع کرده‌اند. احمد بابایی فرمانده گردان مالک را هم نتوانستم پیدا کنم و بعد متوجه شدم که او مجروح شده و به عقب رفته است. با بی‌سیم روی خط حاج احمد رفتم و اجازه گرفتم که تعدادی از نیروها را بردارم و بروم آن طرف خاکریز، بیشتر نیروها هم بچه قم بودند. بلافاصله با 50، 60 نفر از خاکریز گذشتیم. شروع به پاکسازی کردیم و تعداد زیادی اسیر نیز گرفتیم، سپس به همراه سه، چهار نفر از بقیه جلو زدیم و یک لحظه به خودمان آمدیم و دیدیم که ای بابا، فقط ما چهار نفر هستیم و بقیه بچه‌هایی که با ما آمده بود اسیرها را جمع کرده و رفته‌اند. تقریبا سه کیلومتر از جاده جلوتر رفته بودیم. سمت راست‌مان خاکریزی بود که عراقی‌ها پشت آن مستقر بودند و ما متوجه آن نبودیم. کمی که جلوتر رفتیم از داخل یک سنگر به طرف‌مان تیراندازی می‌شد. روی یک تپه خاک خوابیدیم. یکی از بچه‌ها رفت که سنگر را خاموش کند، او را زدند و افتاد. من خواستم بروم و او را نجات بدهم. دیدم از چپ و راست گلوله می‌آید. هر طور شده خودم را به او رساندم و کولش کردم. همین که به طرف عقب راه افتادم چند تا گلوله دیگر خورد و شهید شد ولی جنازه‌اش را رها نکردم و در همین گیرودار یک گلوله هم به دست من خورد. همان جا دستم را بستم و سراغ آن سنگری که عراقی‌ها از آن به طرف‌مان تیراندازی می‌کردند رفتم. نارنجکی داخلش انداختم و تعدادی کشته شدند تا اینکه هوا روشن شد و به عقب برگشتیم. در راه برگشت هرچه اسلحه غنیمتی روی زمین افتاده بود. جمع کردیم. حاج احمد ما را این‌طور تربیت کرده بود. آن قدر به ما اسلحه نداده بود که هرچه اسلحه می‌دیدیم برمی‌داشتیم.
من با این دست مجروح و بچه‌های دیگر هم با اینکه آن شهید را کول کرده بودند، هرکدام‌مان چند تا اسلحه به خودمان آویزان کرده و برگشتیم.

حاج احمد برای ما مثل معلمی بود که شاگردش از او خجالت می‌کشد. ما هم از او خجالت می‌کشیدیم. خجالت کشیدم که بگویم زخمی شده‌ام و آه و ناله کنم و برای مداوا به عقب بروم. او، خودش را آن‌قدر در معرض خطر و زجر و سختی قرار می‌داد که بچه‌ها خجالت می‌کشیدند که عنوان کنند زخمی شده‌اند یا خسته‌اند.
وقتی رسیدیم، همین که دیدم او پشت خاکریز در حال فعالیت و تکاپوی عجیبی است، دستم را کردم توی جیبم. دشمن هم از یک قسمت داشت جلو می‌آمد. حاج احمد چندین بار سر من داد زد: آقا دستت را از توی جیبت در بیاور. توجهی نکردم و سرم به کار خودم گرم بود. تیربار را گذاشته بودم روی خاکریز و به طرف عراقی‌ها آتش می‌ریختم. در همین حال بود که یک دفعه چشمایم سیاهی رفت و پشت خاکریز افتادم.
وقتی چشم باز کردم. دیدم که در بیمارستان صحرایی انرژی اتمی روی برانکارد هستم. هواپیماهای عراقی هم چپ و راست در ارتفاع پائین می‌آمدند و می‌رفتند و بمباران می‌کردند همان لحظه‌ای که چشم باز کردم یک هواپیما از بالای سرم رد شد و قسمتی از بهداری را بمباران کرد. پس از مدتی پرستارها آمدند و دستم را پانسمان کردند. حالم چندان مناسب نبود و قدرت تصمیم‌گیری نداشتم و نمی‌دانستم که چه کار کنم. مدتی گذشت و با هلی‌کوپتر مرا منتقل کردند اهواز و بعد، از اصفهان سر در آوردم و 48 ساعت در یکی از بیمارستان‌های آن شهر بستری بودم. دستم را گچ گرفته بودند. به یکی از پزشکان گفتم: می‌خواهم بروم قم.
گفت: نه، ما شما را اعزام می‌کنیم به بیمارستانی در تهران و تو از آنجا برو قم.
گفتم: نه، می‌خواهم بروم...
و بالاخره دیدم هرکاری می‌کنم اینها قبول نمی‌کنند و اجازه نمی دهند که بروم و می‌خواهند طبق روال خودشان عمل کنند. بنابراین، ساعت یک و نیم بعد از نصف شب از بیمارستان زدم بیرون. با همان لباس بیمارستان. یک ریال هم د رجیبم پول نداشتم. پشت بیمارستان به یکی از ماشین‌های سپاه برخوردم. چند نفر از بچه‌های سپاه ظاهرا در حال گشت‌زنی بودند. گفتم آقا داستان من این است و می‌خواهم بروم اهواز. آنها هم بلافاصله یک دست لباس کار سپاه آوردند. پوشیدم. بعد مرا بردند فرودگاه. چون عملیات هنوز تمام نشده بود، هواپیماهای سی- 130 مرتب مجروح می‌آوردند به اصفهان و برمی‌گشتند اهواز. سوار یکی از این هواپیماها شدم و رفتم اهواز و به محض رسیدن، پیاده راه افتادم تا اینکه آمبولانسی از راه رسید و یک مقدار از راه را با آن رفتم و خودم را به قرارگاه تاکتیکی که در خط بود رساندم. حاج احمد تا مرا دید بلغم کرد و ماچ و بوسه. ماجرا را برایش گفتم و سریع به گردان تخریب رفتم.
گردان تخریب سمت راست جاده و گردان سلمان به فرماندهی حسین قجه‌ای سمت چپ پدافند کرده بودند. یکی، دو گردان هم وسط پدافند کرده بودند. درگیری خیلی شدید بود و فشار زیادی روی گردان سلمان بود. سلمان راست و چپ ما به 48 ساعت تاخیر الحاق برقرار کرده بود. سمت چپ هم یگان عمل‌کننده بود نتوانسته بود زود با ما دست بدهد. این بود که گردان سلمان از دو طرف در محاصره عراقی‌ها افتاد. البته آتش عراق روی کل خط خیلی شدید بود اما به محوری که گردان سلمان در آن عمل می‌کرد فشار زیادی وارد می‌کردند تا از آنجا راهی باز کنند و داخل بیایند. اگر این اتفاق می‌افتاد همه نیروهای ما را دور می‌زدند. گردان سلمان هم در واقع دو جبهه باز کرده بود. هم باید سمت چپ را نگه می‌داشت و هم جبهه مقابل را، رفتم سمت گردان سلمان و دیدیم وضع‌شان خیلی ناجور است. انبوهی از شهدا و مجروحان روی زمین افتاده بودند. حسین قجه‌ای به من گفت: وضع مهمات بچه‌ها خیلی خراب است.
خود او دائم در خط به این طرف و آن طرف می‌دوید و برای بچه‌ها خشاب پر می‌کرد. هیچ توجهی هم به خمپاره‌هایی که نزدیکش منفجر می‌شد یا تیری که از بغل گوشش می‌گذشت، نداشت. به بچه‌های گردان مهمات می‌رساند و به آنها روحیه می‌داد که مقاومت کنند. برگشتم عقب و یک وانت مهمات برای‌شان بردم.
مدتی گذشت. دیدم اوضاع لحظه به لحظه خراب‌تر می‌شود. حسین فجه‌ای آن طرف جاده شهید شده بود و نیروهایش هم تمام شده بودند و هیچ راهی وجود نداشت جز اینکه یک گردان تازه نفس جایگزین شود. بلافاصله آمدم عقب. عراق جاده را با موشک‌های سه متری و کاتیوشا آش و لاش کرده بود. راه‌های بسته و اوضاع منطقه حسابی وخیم بود. مقداری که پیاده آمدم، یک آیفای عراقی پیدا کردم و نشستم پشت فرمان و به سمت انرژی اتمی رفتم. وقتی رسیدم حاج احمد و چند نفر از فرماندهان جلسه داشتند. رفتم جلوی کانکسی که در آن حلسه برقرار بود. مگر کسی جرات می‌کرد به حاج احمد بگوید که حسین فجه‌ای به شهادت رسیده، واقعا خیلی سخت بود. پیش خودم می‌گفتم که خدایا چه کار کنم، چه کار نکنم بالاخره حاج احمد را صدا زدم. حاج احمد آمد بیرون و گفت: چیه؟
فهمیده بود وسط جلسه صدایش کرده‌ام حتما خیری شده، گفتم: هیچی حاجی، وضع خط قجه‌ای خیلی ناجور است و نیروهایش همه شهید شده‌اند نیروی کمکی برایش بفرست.
گفت: حالا می‌فرستم.
خیالش راحت بود، گفت: تا قجه‌ای هست هرگز جای نگرانی نیست.
برگشت توی جلسه و رضا چراغی بیرون آمد و گفت: چی شده؟
رضا چراغی و حسین قجه‌ای از برادر به هم نزدیک‌تر بودند. این دو خیلی به هم علاقه داشتند.
گفتم: هیچی حسین قجه‌ای زخمی شده.
گفت: خب الحمد الله .
گفم: چرا می‌گویی الحمد الله.
گفت: اگر زخمی شده برمی‌گردد عقب و مطمئن‌ام که زنده می‌ماند. دیدم وضع خط خیلی ناجور است و نمی‌شود همین طور دست روی دست گذاشت. حاج احمد هم مدتی بعد بیرون آمد دو ، سه متر از حاج احمد فاصله گرفتم و گفتم: حاجی قجه‌ای شهید شد.
چنان زد روی دستش که از صدای آن هم از کانکس بیرون ریختند. بلافاصله چراغی را صدا زد و گفت: سریع دو تا گروهان آماده کن ببر جای قجه‌ای. دو گروهان برای کمک به گردان سلمان سریع آماده شدند. پس از این مرحله - مرحله اول - نیروها برای مرحله دوم آماده شدند که هدف از آن، رفتن به آن طرف جاده و ادامه کار تا رسیدن به مرز جنوب بود که در این مسیر ضمن پاکسازی دشمن تا حدودی خودشان را به پاسگاه و دژ «کوت سواری» برسانند. میادین مین زیادی هم پیش روی نیروها بود. در این مرحله بچه‌ها با یک جنگ تمام عیار روبه رو شدند. آنها با اسلحه کلاش و آرپی جی و حداکثر تیر بار، امام عراقی‌ها با تاکن‌های تی 72 و نفربرهای زرهی و سلاح‌های سنگین می‌جنگیدند. در واقع گوشت در مقابل توپ و تانک و سلاح‌های مدرن دشمن مقاومت می‌کرد. یادم هست چند تا از بچه‌های ما اسیر شدند اما دشمن فرصت نکرد آنها را از منطقه بیرون ببرد و بلافاصله ما با حمله‌ای به دشمن آنها را آزاد کردیم.
در مرحله دوم در پاسگاه کوت سواری که همان دژ مرزی محسوب می‌شد، وضعیتی که برای گردان سلمان در مرحله اول پیش آمده بود، برای گردان عمار پیش آمد. در سمت چپ گردان عمار هیچ نیرویی وارد عمل نشد و این گردان تحت فشار دشمن قرار گرفت.
قبل از اینکه به دژ برسیم میدان مین بسیار بزرگی در مقابل ما بود. معبر باز کردیم و نیروها خودشان را به دژ رساندند و با دشمن درگیر شدند. حاج احمد به ما گفته بود که مین‌های پشت سر نیروها را به هیچ عنوان خنثی نکنید. احتمال می‌داد دشمن از آن طرف بتواند جلو بیاید و از پشت نیروها را بکوبد. میدان مین، مانعی بود در مقابل دشمن تا از نفوذ آنها جلوگیری کند.

ما از قسمت وسط، فقط یک جاده به دژ باز کردیم. سمت راست و چپ گردان عمار میدان مین خنثی نشده بود و به همین خاطر، این گردان باید فشار دشمن را تحمل می‌کرد و اگر می‌خواست عقب نشینی کند، همه گردان‌ در این میدان مین قتل‌ عامل می‌شدند. بنابراین نیروهای گردان عمار وقتی پشت سرشان میدان مین را می‌دیدند، دیگر با تمام توان جلوی دشمن مقاومت می‌کردند. البته این میدان مین اطمینان خاطری هم بود برای بچه‌ها که احتمال نفوذ دشمن را از پشت سر تا مقدار زیادی منفی می‌کرد. عراقی‌ها روی این دژ مرزی از صبح تا شب بیش از ده، پانزده پاتک شدید کردند. می‌آمدند روی دژ، بچه‌ها مقاومت می‌کردند و آنها عقب می‌نشستند. روی دژ مرزی از جنازه عراقی‌ها سیاه شده بود. جنگ تمام عیاری بود. اگر سر ظهر می‌خواستی یک کنسرو بازکنی و بخوری جا برای نشستن نبود و باید روی جنازه عراقی می‌نشستی. ما شهدا و مجروحین خودمان را بلافاصله به عقب منتقل می‌کردیم. ولی جنازه عراقی‌ها همین طور روی زمین می‌ماند.
چند روز بعد بوی بد این جنازه‌ها که حسابی آفتاب خوردند، بچه‌ها را به شدت اذیت می‌کرد. عراقی‌ها روزی چندین بار با تانک و زرهی و نفربر و نیروهای پیاده روی دژ پاتک شدید می‌کردند. من خودم به قدری آرپی جی زده بودم که از گوشم خون می‌آمد. دو تا خمپاره کار گذاشته بودم و با اینکه یک دست هم بیشتر نداشتم مرتب خمپاره 60 روی سر دشمن می‌ریختم. آتش دشمن هم چنان زیاد بود که هیچ توپ 106 جرات نمی‌کرد روی خاکریز برود و سمت دشمن شلیک کند. تنها یک دریا دل بسیجی به نام «حسن ترابی» که مسئول واحد 106 تیپ بود با جرات می‌رفت روی دژ و تانک‌های عراقی‌ها را شکار می‌کرد. با این همه، بچه‌ها مقاومت کردند تا جایی که دشمن مایوس شد و به این نتیجه رسید که هر چقدر حمله کند و پاتک بزند، به جایی نمی‌رسد.

درگیری‌های مرحله دوم عملیات همین طور ادامه داشت تا اینکه مرحله بعد در نزدیکی جاده شلمچه شروع شد. رفتیم سمت راست منطقه عملیاتی و شروع به حمله کردیم. در این قسمت دشمن یک تعداد میدان مین ایجاد کرده بود. یک شب قبل از شروع این مرحله از عملیات رفتم برای شناسایی وضعیت منطقه و برخورد کردم به یک مین جدیدی که تا آن موقع بچه‌های ما آموزش آن را ندیده بودند. در میدان مینی که ما باید از آن عبور می‌کردیم، 80 درصد از این مین کار گذاشته بودند که به آن «مین لغزنده» می‌گویند. لازم به ذکر است هر چقدر به خرمشهر نزدیک می‌شدیم، میدان مین دشمن بیشتر می‌شد. بعدها در اطراف خرمشهر حدود 95 هزار مین خنثی و جمع آوری شد.

بلافاصله همان شب دو تا از این مین‌ها را برداشتم. نیروهای دشمن هم مرتب میدان مین را کنترل می‌کردند. در شب منور می‌زدند و در روز هم می‌آمدند و آن را کنترل می‌کردند. آن دو مین را طوری برداشتم که دشمن متوجه نشود. آمدیم و در یک زمان بسیار کم، پشت خاکریز آن را به بچه‌های تخریب آموزش دادیم. روش شناخت مین هم این گونه بود که بعد از پیدا کردن، ابتدا چاشنی‌‌اش را باز می‌کردیم. سپس روی آن کار می‌کردیم که ببینیم این مین بر اثر چه نوع فشاری عمل می‌کند. وقتی روی مین تازه یافته کار کردیم. دیدیم که با فشار مستقیم عمل نمی‌کند. بلکه با اثر لغزش منفجر می‌شود. یعنی پا که روی آن می‌گذاری، یک طرفش می‌رود پایین و همین باعث انفجار می‌شود.
شب بعد بچه‌های تخریب با خود گردان‌های عمل کنند وارد کار شدند و معبر باز کردن و مرحله سوم عملیات هم شروع شد و به سمت جاده شلمچه رفتیم. محمود شهبازی که ابتدا قائم مقام تیپ بود و در عملیات بیت المقدس مسئول محور، در همان نقطه رهایی، زمانی که می‌خواستیم حرکت کنیم به سمت جاده، به شهادت رسید.
از کنار یک جاده خاکی حرکت کردیم باید خودمان را می‌رساندیم به خاکریز دشمن. سمت چپ ما تیپ عمل کننده وارد عمل شده بود و این تیپ باید می‌آمد و خودش را به ما می‌رساند. از کنار جاده آمدیم و به میدان مین دشمن رسیدیم. دشمن را در روبه رو دقیقا می‌دیدیم، دو شکا و تیر بارهایش هم در دید ما بود. بچه‌ها در سایه این جاده خاکی، سایه‌ای که مهتاب انداخته بود، حرکت می‌کردند. به شهید محمد زنگنه یکی از بچه‌های تخریب گفتم که با اسلحه یک گوشه‌ای بنشیند. تیر انداز قابلی بود و در کار تخریب هم بسیار مهارت داشت. گفتم: تو بنشین و مراقب باش و اگر عراقی‌ها خواستند حرکتی کنند، آتش‌شان را خاموش کن تا من میدان را خنثی کنم.
با یک دست سالم به همراه یکی از بچه‌ها شروع کردم به خنثی کردن و جلو رفتن و میدان مین طوری بود که درست می‌رفت زیر خاکریز عراقی‌ها.
تقریبا آخرهای میدان مین را داشتیم خنثی می‌کردیم و رسیده بودیم پای خاکریز که یک مرتبه نارنجکی از سمت عراقی‌ها به طرف پایین پرت شد. بلافاصله نارنجک را برداشتم و انداختم به طرف خودشان. زنگنه از پشت شروع کرد به تیر اندازی. عراقی‌ها هم دوشکا را روی بچه‌ها گرفتند. قبل از اینکه به خاکریز دشمن بزنیم. چند نفری همان جا به شهادت رسیدند ولی در گیری متوقف نشد و بچه‌ها عراقی‌ها را عقب زدند و به آن سمت خاکریز سرازیر شدند و خط دشمن را گرفتند.
وقتی خط را گرفتیم و مستتر شدیم یک مرتبه متوجه شدیم تیپ عمل کننده در سمت چپ ما پشت میدان مین گیر کرده و سمت چپ ما خالی است. تانک‌های عراقی به طرفمان شلیک می‌کردند. جاده‌ای سمت چپ ما به صورت اُریب قرار داشت که از آنجا تیر مستقمی تانک‌ امان بچه‌ها را بریده بود. دیدم وضع خیلی خراب است. بلند شدم و تعداد از بچه‌ها را برداشتم و رفتیم آن طرف خاکریز به جایی که تیپ فجر باید از آنجا به خاکریز دشمن می‌زد. شروع کردیم به زدن تانک‌های عراقی و چند نفر از عراقی‌ها را اسیر کردیم و مجبور شدیم همان جا اعدام شان کنیم. البته دل مان نمی‌خواست که آنها را بکشیم ولی نمی‌توانستیم آنها را به عقبه خودمان منتقل کنیم. از طرفی هم اگر رها شان می‌کردیم، آنها ما را می‌کشتند. در وضعیتی قرار گرفتیم که جز کشتن آنها راهی نداشتیم.

دشمن فهمیده بود که نفس‌های آخرش را می‌کشد و ما نزدیک به آن نقطه‌ای هستیم که با برداشتن یک قدم دیگر به اروند رود می‌رسیم. به همین خاطر، با تمام قدرت به میدان آمده بود و تلاش می‌کرد از شکست خودش جلوگیری کند و از آن طرف نیز یگان‌های دیگر وارد عمل شدند و بالاخره خودمان را به جاده شلمچه رساندیم.
در گردان ما پدر و پسری از ذریه حضرت زهرا (س) بودند. به پدر که سنش هم بالا بود گفتیم: آقا، پشت جبهه بمان. اینجا به شما بیشتر احتیاج هست.
او قبول نکرد. البته نه می‌گفت که نمی‌مانم و نه می‌گفت می‌مانم. فقط گریه می‌کرد و با گریه‌اش نشان می‌داد که نمی‌خواهد بماند. سید بسیاری عزیز بود؛ خیلی خوش برخورد و مهربان، حریف او نشدیم. در همان درگیری که گفتم عراقی‌ها از پشت تانک می‌زدند، پسر او را دیدم که تیر مستقیم تانک خورد کنار جاده و ترکش سرش را از بدن جدا کرد. همان جا به بچه‌ها گفتم که جنازه‌اش را پنهان کنید تا پدرش نفهمد که او شهید شده است. در ادامه حمله رسیدیم پشت جاده شلمچه و پدرش آمد و به من گفت: عباس کو؟
گفتم: ماند پشت خاکریز قبلی.
گفت: برای چی ماند آنجا؟ چرا جلو نیامد؟
گفتم: حالا بعدا می‌آید.

شروع کرد به اصرار که الا و بالا عباس کجاست و چه بلایی سرش آمد؟ گفتم: خب، اگر دوست داری بیا برویم. این حرف را در حالی به او زدم که آتش عراقی‌ها بسیار سنگین بود. ما خودمان را به جاده شلمچه چسبانده بودیم. حاج احمد هم پشت سر ما کنار همین جاده بود.
آقا سید را به محل پسرش آوردم. شهدای زیادی روی زمین افتاده بودند. نگاهی به دور و اطراف کرد و گفت: پس عباس کو؟
گفتم: جزو همین هاست، بگرد خودت پیدایش کن.
به این طرف و آن طرف نگاهی کرد و رفت بالای سر جنازه‌ پسرش نشست. گردن بریده پسرش را به سینه چسباند و گریه کرد و خطاب به امام حسین (ع) گفت: آقا شما در کربلا صورتت را به صورت علی اکبر گذاشتی دلت آرام نگرفت اما من صورتم را به رگ‌های بریده گلوی پسرم می‌گذارم. چند کلمه درد و دل کرد و بعد هم اشکهایش را پاک کرد و راه افتاد.
گفتم: حاجی، شما برگردد عقب. آنجا به وجود شما بیشتر نیاز هست.
گفت: نه. پسرم رفت، به جای خودش، من هم باید بیایم به جای خودم.
هر کس باید بارش را خودش به مقصد برساند.
من دیگر اصرار نکردم و برگشتیم پشت جاده شلمچه و عملیات هم ادامه پیدا کرد و رفتیم جلوتر از جاده و تقریبا 500 متری نهر خین - که در کنار اروند رود در نزدیکی خرمشهر و شلمچه قرار داشت - خاکریز بر پا کردیم و پشت آن مستقر شدیم و در واقع جاده شلمچه به تصرف نیروهای ما درآمد. از این پس دیگر عراق تمام توانش را گذاشت و هر چه تانک، توپ و ادوات داشت آورد و رو به روی این خاکریز مستقر کرد و شروع به ریختن آتش کرد. تانک‌های عراقی عین مور و ملخ دور خودشان می‌چرخیدند. دشمن پاتک شدیدی را شروع کرد و آتش سنگینی بر سرمان ریخت.

در سنگری که فقط با چهار گونی درست شده بود، با حاج احمد نشسته بودیم و وضعیت منطقه را بررسی می‌کردیم. ناگهان چند تا گلوله کاتیوشا کنار سنگر اصابت کرد و گونی‌ها بر سرمان فرو ریخت، بلافاصله پریدیم پشت خاکریز، پنج متری آن طرف‌تر داخل یک جیپ بی سیم دو نفری نشسته بودند و یکی از آنها مشغول صحبت کردن با بی سیم بود. خمپاره‌ای هم داخل جیپ خورد و آن دو نفر قطعه قطعه شدند. در همین حین که خاکریز زیر آتش بود، متوجه شدم پدر سید عباس بر زمین افتاده و ترکش پهلو و سینه او را دریده است. بلافاصله به همراه حاج احمد خودمان را بالای سرش رساندیم. حاج احمد صدا زد: آمبولانس کجاست تا او را عقب ببرد.
سید در حال جان دادن مطالبی گفت که من نمی‌دانم آنها را چطور نقل کنم! بگذریم... او در همان جا به شهادت رسید. وضعیت خیلی مشکل و سخت شده بود. نیروهایی که پشت خاکریز می‌جنگیدند همان نیروهایی بودند که در مرحله های قبلی عملیات هم شرکت داشتند و واقعا خسته و بی رمق شده بودند. اما با این حال محکم و استوار می‌جنگیدند.
حضور حاج احمد هم در خط خیلی موثر بود. وقتی بچه‌های بسیجی می‌دیدند که خود او پشت خاکریز آرپی جی یا تیربار می‌زند، این طرف و آن طرف می‌دود، آنها نیز بدون اینکه اعتراضی کنند یا مشکلی به وجود بیاورند به جنگ ادامه می‌دادند.
جنگ ادامه پیدا کرد و یکی - دو روزی عراق فشار شدیدی روی خاکریز آورد اما موفق نشد آنجا را بگیرد. بنابراین شروع به بمباران هوایی کرد. هواپیماهای عراقی واقعا به سیم آخر زده بودند. روی جاده، آن قدر پایین می‌آمدند. که ما گمان می‌کردیم ممکن است زیر هواپیما به ماشین‌ها گیر کند. با توجه به اینکه تقریبا خرمشهر در محاصره کامل ما قرار گرفت اما عراقی‌ها همچنان مصمم بودند خرمشهر را حفظ کنند و به مقاومت خود ادامه دهند. دو ضلع خرمشهر به طرف عراقی‌ها بود و هلی کوپترهای عراقی با پروازهای متعدد در ارتفاع پایین نیروهای خود را حمایت می‌کردند و مواد غذایی برایشان می‌آوردند. تقریبا نیروهای ما هم به غیر از جاده شلمچه در جاهای دیگر با خرمشهر فاصله داشتند. و چندین شبانه روز بی خوابی همراه با جنگ با دشمن را تحمل کرده بودند و توانایی آنان تحلیل رفته بود، به شکلی که فرماندهان هم این را احساس می‌کردند و خیلی نمی‌توانستند انتظار زیادی از نیروها داشته باشند. نهایتا فرماندهان با توجیه نیروهای تحت این عنوان که همه مردم کشورمان خصوصا حضرت امام منتظرند تا خبر آزاد سازی خرمشهر را بشنوند و از طرف دیگر پیام حضرت امام که خرمشهر باید آزاد شود نیز توان مضاعفی را به نیروها داد، که دیگر سر از پا نمی‌شناختند و لحظه‌ شماری می‌کردند تا دستور حمله به خرمشهر صادر شود. در عین حال فرماندهان نیز از جمله شهیدان (حاج احمد کاظمی، حاج احمد متوسلیان، حاج ابراهیم همت، حاج مهدی باکری، حسن باقری) و دیگر فرماندهان در کار نیروها حضور پیدا کرده بودند و پا به پای آنها با دشمن می‌جنگیدند.

چند روز گذشت تا اینکه یک شب سینه خاکریز افتاده بودم و گوشی بی سیم هم روی گوشم بود. شب تازه از نیمه گذشته بود. در بی سیم صدایم می‌زدند. حاج احمد بود. گفت: امشب باید حمله کینم. لازم است اینجا نکته ای را توضیح دهم، از آنجا که ما در محاصره تسلیحاتی و اقتصادی بودیم و کاملا از طرف کشورهایی که سلاح و امکانات پیشرفته داشتند مورد تحریم قرار گرفته بودیم و عمده نیروهای عمل کننده ما، نیروهای بسیجی بودند، تقریبا جنگ ما در قالب جنگ‌های نامنظم انجام می‌شد. چرا که جنگ کلاسیک نیازمند امکانات و حمایت‌های زمینی و هوایی بود و باید در روز انجام شود و بچه‌های ما از این امکانات بی بهره بودند. به ناچار باید با همان امکانات ناچیز در تاریکی شب، دشمن را غافلگیر کنند و به گونه‌ای به دشمن نزدیک شوند، که تا قبل از رسیدن بچه‌ها به سنگر‌های دشمن، آنها متوجه حضور نیروهای ما نشوند و به طور کلی اصل غافلگیری مهم‌ترین حربه در بین نیروهای ما بود، که این اصل همراه با اخلاص، ایمان و شجاعت رمز پیروزی بچه‌ها بود.
گفتم: خب، ما الان باید چه کار کنیم؟
گفت: سریع بلند شو و بیا دو گروهان بردار و برو جلو و کار را شروع کن، بچه‌های خودتان را هم آماده کن.
راه افتادم و رفتم و نیروها را تحویل گرفتم. تعدادی از بچه‌ها را فرستادم برای منفجر کردن پلی که روی اروند رود بود. اگر این پول منفجر می‌شد برای عراقی‌ها هیچ راهی وجود نداشت که به این طرف بیایند و محاصره خرمشهر کامل می‌شد. نیروهای عراقی در خرمشهر هم به امید اینکه از این پل پشتیبانی می‌شوند مقاومت می‌کردند. عراق این سمت آب یک کانال ایجاد کرده بود که دو متر عمق داشت و جنگیدن با نیروهایی که در آن بودند واقعا دشوار بود. قبل از اینکه نیروهای حرکت کنند و به این کانال برسند دو نفر رفتند داخل روستایی که مقابل ما بود و منطقه را شناسایی کردند و راه افتادیم به طرف نهر خین. سر راه‌مان برخوردیم به یک میدان مین و منتظر شدیم که از طرفین مان هم دیگر یگان‌های عمل کننده برسند و همزمان با هم درگیر شویم.
در همین فاصله که منتظر بودیم. شروع به خنثی کردن میدان مین کردم. با یکی از بچه‌ها از میدان گذشتیم و در آن طرف خودمان را مخفی کردیم. ناگهان متوجه شدیم در نزدیک‌مان یک توالت قرار دارد. در همین گیر و دار، یک عراقی آمد که برود توالت گذاشتیم برود کارش را انجام بدهد و همین که بیرون آمد دهانش را گرفتیم و اسیرش کردیم و دادیم دست چند نفری از بچه‌ها که از میدان مین رد شده و خودشان را به ما رسانده بودند. سرتان را درد نیاورم در مدت زمانی که منتظر یگان‌های دیگر بودیم، هفده نفر عراقی دیگر را به همین منوال اسیر کردیم و سطل‌های کار یکی از بچه‌های تخریب را که اسمش را فراموش کرده‌ام و هیکل بزرگی داشت، صدا زدم تا در گرفتن اسیر کمک‌مان کند. کمی که منتظر شدیم با حاج احمد تماس گرفت. گفتم: حاجی پس چی شد؟ بچه‌های آن طرف نرسیدند؟
گفت: یک مقدار تحمل کنید، الان می‌رسند.
گفتم: بابا، ما تا الان کلی اسیر گرفتیم.
گفت: آقا جان، الان چه وقته شوخی کردن است؟ چرا شوخی می‌کنید پشت سر بی‌سیم؟
گفتم: نه حاجی ما کلی اسیر گرفتیم.
مدتی گذشت و نیروها رسیدند و درگیر شدند. ما هم درگیر شدیم. جنگ در سمت راست ما زود خاتمه یافت. تعدادی دیگر اسیر گرفتیم و منطقه را پاکسازی کردیم و بعد راه افتادیم به طرف خاکریز‌ی که حاج احمد آنجا بود تا اگر لازم باشد به قسمت دیگری بروم که در راه متوجه یک بسیجی 16، 17 ساله و سه چهار تا عراقی شدم. عراقی‌ها آن طرف‌تر پشت یک سنگر تانک بودند و من این طرف. دیدم این سه چهار تا عراقی مسلح‌اند و به سمت این بچه بسیجی می‌روند. او هم اسلحه را گرفته سمت آنها اما ترسیده بود و دستش می‌لرزید که شلیک کند. چند لحظه‌ای خودم را مشغول کردم که ببینم اینها چه کار می‌کنند. با اینکه یک دستم به گردن آویزان بود و اسلحه‌ای که همراه داشتم کمری بود. عراقی‌ها هم مسلح بودند.
فاصله عراقی‌ با آن بسیجی که کمتر شد دیدم سر لوله تفنگش پایین می‌آید و ترسش بیشتر شد. یک دفعه همان جور که نشسته بودم گفتم: بزن دریا دل!
تا من گفتم بزن، بدون اینکه برگردد و نگاهم کند، دستش روی ماشه رفت و هر سه عراقی را به رگبار بست. پس از این ماجرا اسلحه آنها را برداشتیم و به عقب برگشتیم. به خاکریز رسیدیم و حاج احمد را پیدا کردم. با بچه‌های تخریب تماس گرفتم. گفتند که احتمالا امکان اینکه بتوانیم برویم روی پل و مواد منفجره جا سازی کنیم وجود نداشته باشد. پشت بی سیم گفتم به هر شکلی که شده باید این کار انجام شود.
دو نفر از بچه‌ها به نام‌های حسین زارع و رضا اردستانی مواد منفجره را بر می‌دارند و زیر آن آتش سنگین خودشان را به وسط پل شناور می‌رسانند. مواد گذاری روی پل زمان زیادی می‌برد ظاهرا وقتی آنها می‌خواستند برگردند یک گلوله آر پی جی به این مواد می‌خورد که هم پل منفجر می‌شود و هم این دو نفر پودر می‌شوند و چیزی از آنها باقی نمی‌ماند.
پل که تخریب شد با حاج احمد و نیروها رفتیم سمت شلمچه، عراقی‌ها در خرمشهر نفس‌های آخر را می‌کشیدند. حاج احمد با تعدادی از بچه‌ها تا پل نو خرمشهر رفتند و داخل شهر شدند. اما عراقی‌ها که فهمیدند مقاومت دیگر فایده‌ای ندارد و راه تدارکاتی آنها بسته شده کم کم تسلیم شدند و سیل اسرا از خرمشهر و پل نو، از طریق جاده شلمچه به طرف ما سرازیر شد. در داخل خرمشهر ما درگیری آن چنانی نداشتیم. وقتی خرمشهر کاملا در محاصره قرار گرفت، فقط در اطراف شهر درگیری بود. عده‌ای از عراقی‌ها خودشان را در اروند رود انداختند و خفه شدند. بقیه شان هم ترجیح داد که تسلیم شوند و به خود که آمدیم، دیدیم سیل عراقی است که با زیر پیراهن سفید دارند می‌آیند. بچه‌ها پیراهن‌های آنها را درآورده بودند که با نیروهای خودمان قاطی نشوند. تعداد اسرا نزدیک به 11 هزار نفر بود. نیروهای ما بر اساس سیره رسول اکرم (ص) با آنان رفتار کردند. بر خلاف رفتاری که نیروهای بعثی با اسرای ما داشتند. نیروهای ما حتی ب

/ 1 نظر / 27 بازدید
mojabah

سلام در ابتدا میخواهم به امام و تمام برادرن بسیجیم سلام گرمی بکنم. چند رور است که از بانک صادرات نمیتوانم پولم را بگیرم. گفتند تحت بر رسی‌ ۲ تا ۳ میلیون حسابها و گردآوری مشخصات صاحبان این حسابها هستند. تعجب می‌کنم چرا حتی از خودپرداز هم نمیتوانام پول بگیرم. شنیدم چندین میلیون دلار پول‌های بانک صادرات را آقایان دزدیدند و بانک مرکزی را هم تحریم کردند. آیا بانک مرکزی تحریم شده یا دزدیهای این آقایان وسعت گرفته؟ یا امام این احمدی‌نژاد و در و دسته‌اش را بندازید زندان تا دست از این دزدیها بر دارند. پول ما مقام زیاد ایشان و همبستگانشن را کور کرده است.«يَخْضَمُونَ مَالَ اللَّهِ خِضْمَةَ الْإِبِلِ نِبْتَةَ الرَّبِيعِ»(نهج‏البلاغه، خطبه 3) بعضي‌ها طوري از بيت المال مصرف مي‌كنند و آن قدر حيف و ميل مي‌كنند كه انگار شتر به علف تازه رسيده است.